در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که همه بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
-----------------------------
پ.ن. در زمره این خلق خدا صحبت شمشیر کنید
نعمت جان به سلامت گله از شیر کنید
اگر آن تــرک شیـــرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندیش بخشم سمرقند و بخارا را
اما..
گر به خال هندویش بر انگیزد دل ما را
بدو بخشم تنها سمرقند و بخـــــارا را
که لایق نبود بیشتر او
ز مـــال و ملــکِ دنیا را
تـــــــــــــن و جـــــــــــــان و روح و مـــــــــعنا را
بدو بخشم که بدست آرد دل رسوا و شیدا را
-----------------
پ.ن: ندارد