...

...

صدای عشق را می شنوم

صدای عشق را می شنوم. 

صدای شفافی را که صدایم می زند 

... 

   ...  

      ... 

و یک « جانم» از ته دل 

 

حرفش را می گوید . 

آنقدر محو صدای گرمش می شوم که می گویم  

 

          « چی گفتی ؟»  

و باز همان صدای پر از عشق برایم تکرار می کند آنچه را که گفته بود 

 

             در دلم می گویم 

 

      « می دانم که هر چند بار که بخواهم باز برایم تکرار می کنی » 

 

دلم رفت ، دلم می رود. 

 

تو میدانی که این دل من برای تو می رود. 

فقط برای تو 

 

تو میدانی که برای من بهترینی و من می دانم که برای تو بهترینم.

سلام خدا.


خوبی ؟


چی کار می کنی ؟


هنوزم اون بالایی ؟


بازم سر میزنی به پایینی ها ؟


بازم می شینی تماشامون کنی ؟


دلم یذره شده واسه وقتی که با هم باغچه رو آب می دادیم . 


راستی ، هنوزم تنهایی ؟


یکی رو پیدا کن واسه خودت. 


چی قول دادی ؟


به کی قول دادی ؟


آهان یادم رفته بود.


قول دادی که تنها بمونی.


ولی به جون خودت دمت کرم، یه عشقی درست کردی تو زمین که بتونیم بشینیم سیر تماشاش بکنیم.


دلم نمی خواد اینو بدونی که همه چیز برای توئه  . فقط می خوام بدونی هواسم هم به توئه هم به عشقم.


دوست دارم. 


هم مواظب خودت باش ، هم مواظب عشقم ، هم مواظب من .

یادمان باشد

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.



شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن